عبد الله الأنصاري الهروي
مقدمه 86
طبقات الصوفية ( فارسي )
خواجه عبد اللّه پس از اين نقد بر كشته شدن حلاج و ايراد بر سخنان او ، سخن خويش را با سخنان او مقايسه مىكند و مىگويد « من سخن مىگويم مه از آنكه او مىگفت و عامه مىباشند اما انكار نمىآرند و آن سخن راز مىبماند ناوغست كه آن كس كه نه اهل آن بود خود درنياورد و گفت كه با سخن من نورى است كه مرد مستمع پيش آن درمىشود و مىپندارد كه آن خود مايهى اوست . نيست كه آن نور سخن است كه در زندگانى مىرود . . . وى از عين جمع سخن مىگفت و اغلب آن بود و آن نازك است و مخاطره ، و جمع بعضى است از بحر توحيد . خود از توحيد گوى نه به خود و خبر كه به فناى خود و بقاى حق » 94 . بر اين اساس آنگاه كه سخن از رد و قبول حلاج مىرود با مريدان و شاگردان خويش مىگويد : « من وى را نپذيرم يعنى بهر مشايخ را و شرع و علم را ، و رد نكنم . شما هم چنان كنيد . وى را موقوف گذاريد ، و آن كسى كه او را بپذيرد دوستتر از آن دارم كه رد كند » 95 و در جاى ديگر نيز همين مطلب را تكرار مىكند 96 البتّه وى از شعر حلاج ستايش مىكند 97 . اين بود مجموعهى آنچه پير هرات در مجلس تذكير خويش به هنگام بررسى احوال و اقوال حلاج ، با مريدان و شاگردان خود گفته بود ، اما اينها همهى سخنان و نظرات او در مورد حلاج نيست . پس از درگذشت پير هرات يا در زمان حيات او ، همين مريد كه تقريرات پير را در مجالس تذكير مىنوشت در جزوهاى شيخ الاسلام به خط او نوشتهاى يافت كه بايد مفاهيم آن را نظر واقعى پير هرات دربارهى حلاج دانست : در اين دستنوشته سخن از آگاهى حلاج بر اسرار است و زنده بودن او به حق ، كشتن جسمانى او بهرهى شريعت ( - ظاهر ) است كه از رشك بر او انجام مىشود . به اين ترتيب كسى را كه بر دار كردند او نه بود زيراكه حق او را زنده كرده بود . نظارهى خلق بهانه بود ( - شريعت ) ، حق بهرهى خود با خود برده بود ( - حقيقت ) . از طبل در قعر چاه زدن حشمت و جاهى حاصل نمىشود ( - نهفتن